برادرم آمد ، مادرم او را فرستاده بود ، گویا خوابی دیده بوده است و شدیدا نگران من شده ، خواب را تعریف نمی کند ولی الان چند روز است با وجود کهولت سن و بیماری اش روزه می گیرد .برادرم گفت واقعا و خیلی زیاد نگران تو شده است ، برادرم گفت مادر گفته به داود بگو کمی بیشتر تحمل کند و سطح صبر و تحملش را هم بیشتر کند . گویا با فروش النگویش یک قربانی خریده و همه اش را به در و همسایه داده نذر داده است . برادرم نیم ساعت قبل رفت .

می ترسم ، مادرم بزرگترین و شاید صادق ترین کسی در زندگیم است که همیشه دعایش شامل حالم شده است ‌.

می ترسم یا من او را از دست بدهم و یا او من را .

برادرم گفت ، مادر می گوید داود از بچگی شجاع بود ، نکند یک وقت بترسی ، خدا همان خدا ست .

نمی دانم قضیه چیست و چه اتفاقی قرار است بیفتد

خدایا این بنده ضعیف و ناچیز را به همراه خانواده اش به بزرگی کرم و احسانت از بدی ها حفظ فرما .