استعفا از مقام

مبحثی بود که چگونه بعضی انسان در قیامت مسخ شده بر می خیزند . یک مثال : دلالی را در یک بنگاه ماشین یا مسکن در نظر بگیرید که مدت ها منتظر می ماند تا شخصی از سر استیصال و نداری و فقر یا درمان بیمار عزیزش در تنگنا قرار گرفته، دلال از موقعیت استفاده کرده و اموال را به قیمت کمتر از قیمت واقعی می خرد ، خوب این شبیه گرگی است که پشت سر گله مثلا گاو های وحشی راه می افتد تا آن حیوانی که بیمار شده یا ضعیف شده از گله عقب بماند و بعد او را می درد و می خورد . خوب این دلال از نیاز و ضعف فروشنده خبر دارد اگر مسلمان و مومن معمولی است باید به قیمت بخرد ، اگر مسلمان و مومن رشید است حتی می تواند قیمت بالاتری بدهد چون می داند خداوند عوضش را خواهد داد .

حالا حرف اصلیم

استعفا نامه ام را از مقامی که در یک سازمان کوچک دارم نوشته ام . به جای اینکه از علمم استفاده کنند و کار ها را درست انجام دهند ، از اینکه اشتباه و نقص را تذکر می دهم و روش درست را می گویم از من متنفر شده اند و آنقدر علیه من دروغ و حاشیه ایجاد کردند که مریض شدم . خداوند می فرماید ما هیچ کس را جز به اندازه توانش مکلف نکردیم . من بنده خیلی تلاش کردم روال امور درست شود نه مثلا یک کار یا مشکل حل شود ولی نتوانستم و اذیت و آزار همکاران من بنده را دچار بیماری جسمی و روحی کرده است به همین خاطر از سمتم استعفا می دهم تا مکلف نباشم در مقابل انحرافات عکس العمل نشان دهم . زیرا بیش از توانم از همکارانم اذیت و آزار دیده ام و در آخر بیمار شدم و طبق فرموده پروردگار این درست نیست . امیدوارم بتوانم زندگی آرامی داشته باشم .

پزشک حاذق

بعد از حدود ۵ ماه وقت دکترم رسید . از دوستان معرفی کرده بودند پروفسور بود و سواد و اخلاق خوبی داشت اما متاسفانه تشخیص همان تشخیص پزشکان دیگر بود ( کاهش شنوایی پیشرونده ) یعنی دائما شنوایی کم می شود تا کر شود . برای بعضی ها چند ماه و برای بعضی کمی زمان بیشتر تا کری کامل زمان می برد . مثل بقیه گفت هیچ دوا و درمانی ندارد فقط می توانند روند پیشرفت بیماریم را تحت نظارت بگیرند و کمک کنند دیرتر متاثر از بیماری شوم یعنی اول سمعک می دهند بعد از مدتی که دیگر سمعک جواب نداد و بعد عمل برای پیوند حلزونی گوش و بعد .... تا اینکه دیگر کاری نماند فقط دیرتر عوارض کم شنوایی را تحمل خواهم کرد . ( ماندم پول این همه را از کجا بیاورم ) . گفت درست است که درمان ندارد ولی در پزشکی امروزه می شود حتی کر مادرزاد را هم شنوا کرد گفتم خوب همان درمان آخر را روی گوش من انجام دهید گفت نمی شود یک مورچه را با پتک کشت ، متاسفانه سیر بیماری باید طی شود و کر شوم بعد از آن اگر توانی و پولی داشته باشم از روش های روز دنیا استفاده کنند و دوباره شنواییم ( با هزینه هنگفت ) برگردد . خیلی جالبه باید صبر کنم تا کاملا کر شوم تا آنها بتوانند از روش های جدید و به روز پزشکی استفاده کنند و شنوایی ام را احتمالا بتوانند برگردانند . این چه بیماری ای است و این چه پزشکی جدید و به روز است که نمی تواند جلوی کر شدن پیوسته گوش را بگیرد ولی وقتی کر شد آن وقت با روش های پیشرفته و جدید و چندین عمل و چیزهای دیگر ( یادم نماند چه گفت ) شنوایی ام را برگردانند . به معنای واقعی افسرده و نارحت هستم. امیدوار بودم این دکتر که خیلی ماهر و باسواد هم هست تشخیص دیگری بدهد ولی نشد . فقط باید صبر کنم تا آرام آرام کر شوم و بعد درمان اصلی را شروع کنند . این نشان دهنده علم پزشکی ناقص است اگر شما می توانید عصب گوش را دوباره بسازید چطور نمی توانید از تحلیل و از بین رفتن آن جلوگیری کنید . از خودم بدم آمده ، ترجیح می دهم بمیرم تا معلول و ناشنوا باشم . خداوندا اگر گناهی دارم اگر ظلمی کرده ام اگر اشتباهی داشته آم مرا ببخش و توبه ام را بپذیر ، بر من سخت نگیر و به چیزی که توانش را ندارم امتحانم نکن . خداوند من پروردگار من پادشاه و حکمفرمای من و ای معبود من بر این بنده بدبخت و ضعیفت رحم کن . تحمل این وضعیت خودت می دانی دارد از توانم فقط کمی مانده تا خارج شود کمکم کن و نجاتم بده به حق صلوات بر محمد و آل طیب و طاهرش.

خدایا چقدر من بیماری های عجیب و غریب دارم . رحم کن

مسموم کردن سرچشمه

مسموم‌کردن سرچشمه (به انگلیسی: poisoning the well) یا مسموم‌کردن چاه، مغالطه‌ای است که کسی ادعایی کند و برای جلوگیری از اعتراض دیگران، صفت مذمومی را به مخالفان آن مدعا نسبت دهد، به طوری که اگر کسی بخواهد اعتراض کند، گویا خود را مصداقی از مصادیق آن صفت مذموم دانسته‌است. این کار در حقیقت بستن راه استدلال و تحقیر مخالفان به جای ارائهٔ دلیل برای اثبات حرف است.

مثال‌ها :

۱. مردم در همه‌پرسی حضوری گسترده خواهند داشت؛ این‌ها با دل و جان پشت سر پادشاه خود قرار دارند. البته شمار اندکی هم هستند که با این همه‌پرسی مخالفت خواهند کرد، این‌ها تنها گروهی افراد مرتجع اند که به دنبال جار و جنجال اند

۲. .همهٔ افراد، جز کسانی که در مسائل جنسی دچار عقده حقارت اند، با آموزش مختلط دختران و پسران موافق اند.

۳.هر انسانی به جز افراد خشن و بی‌ذوق تشخیص می‌دهد که برای رشد فکری و ذهنی، خواندن مداوم رمان نیازی ضروری است.

۴. تنها یک ترسو می‌تواند به این نظر معتقد باشد .

۵.بازم میخوای رای ندی رای نده , اما کسی که رای نمیده بی سواده .

مراجع ویکی پدیا

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

بعضی مواقع آدم باید بعضی چیزها را به خودش یادآوری کند چون انسان فراموش کار است . یادش می رود ، ذهنش نمی تواند خیلی از خاطرات و علوم آموخته شده را حفظ کند ، گوش ضعیف می شود و چشم کم سو ، شکم جلو می آید و باید یک سوراخ دیگر برای کمربندت باز کنی تا شکمت که چاق شده را حفظ کند ، موهای سرت ناگهان سفید می شود ( برای من اینطور بود ، موهام ظرف چند ماه سفید شد ولی برای بعضی به آهستگی موهای سر و صورتشان سفید می شود ) شور و شوق جوانی شبیه خاطره می شود ، جوانی و کودکی به داستان و افسانه می شباهند ، دوباره دلتنگ پدر و مادرت می شوی و دوباره بغضت راحت می شکند و بدون خجالت گریه می کنی و با تمام وجودت دوست داری پدر بیاید تو را در آغوش بگیرد و بگوید پسر من را هیچ کس حق ندارد اذیت کند و آنقدر با مهربانی از تو دفاع و تعریف کند که اشک هایت بند بیایند و تبدیل شوند به خنده و دوباره شروع کنی به دویدن و چرخیدن دور خودت ، مامان داد بزند این همه دور خودت نچرخ مغزت آسیب می بیند ولی پدر هست و با صدای گرم و اطمینان بخشش می گوید به داود هیچ چیز نمی شود زرنگتربن بچه ای که تا حالا دیدم و خواهر و برادر هایت حسودی کنند که چرا پدر و مادر تو را بیشتر از بقیه دوست دارند ، مامانم صبح ساعت ۳ از خواب به زحمت تو وبرادران را بیدار می کند تا با پدر به حمام عمومی بروید ... چرا؟ خوب آخر آن زمان تقریب در هیچ خانه ای حمام وجود نداشت ، پاییز و زمستان که شروع می شد صف خرید نفت دوباره در کوچه ها بسته می شد قطاری از اواع بشکه و پیت بزرگ و کوچک ردیف از سر تا ته کوجه ، برنج تان تمام شده ، قندتان تمام شده ، روغن ندارید و غذا برای یک مدت چندین ماهه تبدیل می شود به نان و ماست و همه خانواده اخبار تلویزیون را نگاه می کنند که ببینند بالاخره دولت کی کوپن جدید روغن و برنج و قند و شکر ، پنیر و ... را اعلام می کند . می شود تا قیام قیامت حرف زد و حرف زد ولی تمام این صحبت و کلماتش به سختی می توانند احساس تو را منتقل کنند ودوباره به زندگی خودت بر می گردی که داری برای کامپیوتر درد دل می کنی ، در حالیکه نصف بدنت از شدت درد دارد بی حس می شود و ناچار می شوی نوشته ات را کوتاه کنی چون درد امان نمی دهد ، سالهاست که امان نمی دهد و در آخر یک شعر را دوست داری می نویسی و چه با لذت از فهم درک مطالب آن خوشحال هستی .

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

خانواده

برادرم آمد ، مادرم او را فرستاده بود ، گویا خوابی دیده بوده است و شدیدا نگران من شده ، خواب را تعریف نمی کند ولی الان چند روز است با وجود کهولت سن و بیماری اش روزه می گیرد .برادرم گفت واقعا و خیلی زیاد نگران تو شده است ، برادرم گفت مادر گفته به داود بگو کمی بیشتر تحمل کند و سطح صبر و تحملش را هم بیشتر کند . گویا با فروش النگویش یک قربانی خریده و همه اش را به در و همسایه داده نذر داده است . برادرم نیم ساعت قبل رفت .

می ترسم ، مادرم بزرگترین و شاید صادق ترین کسی در زندگیم است که همیشه دعایش شامل حالم شده است ‌.

می ترسم یا من او را از دست بدهم و یا او من را .

برادرم گفت ، مادر می گوید داود از بچگی شجاع بود ، نکند یک وقت بترسی ، خدا همان خدا ست .

نمی دانم قضیه چیست و چه اتفاقی قرار است بیفتد

خدایا این بنده ضعیف و ناچیز را به همراه خانواده اش به بزرگی کرم و احسانت از بدی ها حفظ فرما .

چرا ؟

امروز با همکارم در سازمانی که کار می کنم‌ صحبت کردم و گله کردم تو دیگر چرا قاطی این ها شدی این طومار نحس و پر از دروغ را علیه من امضاء کردی که حالا اینطور دارند پدر من را در می آورند ، مگر تو نگفتی تحت فشار و از ترس امضاء کردی و چندین بار قول دادی راستش را بگویی جواب داد آخر به غیر از رئیس ... آقای فلانی و آقای فلانی و آقای فلانی و آقای فلانی ( تعدادی از روسای مرکز را گفت ) آنها هم بودند مجبورم کردند امضاء کنم . الان اگر راستش را بگویم تو را ول می کنند و می چسبند به من ، من طاقت تو را ندارم ، نمی توانم تحمل کنم ... پریدم وسط صحبتش ... فکر می کنی من چطور دارم تحمل می کنم ... الان دو روزه نتوانستم بخوابم ، مریض شدم ، پیش دکتر روانپزشک می روم ، زن و بچه ام افسرده شده اند اینبار او میان حرف من آمد .... خوب من اگر راستش را بگویم همین بلا ها را سر من در می آورند

: خوب اشتباه کردی ،فقط این دنیا که نیست ، دنیای دیگری هم هست

با تمسخر گفت حالا رفتیم آن دنیا یک کاریش می کنیم .

به معنای واقعی شبیه داستان طنز تلخی است .

امیدوارم در آن دنیا این داستان تلخ به داستان شیرین تبدیل شود .

الان مدتی است همسرم بعد از نماز هایش اول دروغگویان و بعد ظالمین را لعن و نفرین می کند و دعا می کند خدا ظلم ، دورغ و عذاب و اذیتشان را به خودشان برگرداند . در این مدت سال‌های طولانی از ازدواجمان اولین بار است همسرم بعد از دعای خیر طبق عادتش ، ظالمین و دروغگویان و منافقین را لعن می کند .

خدایا به همه مان رحم کن . واین عذاب و ناراحتی را از من بنده ضعیف و ذلیلت که جز تو کسی را ندارد و هم از خانواده من بر طرف فرما به حق سلام و صلوات بر محمد و آل محمد .

سلام ای دوست

نمی دانم که هستی ولی روحیه ام را عوض کردی . متشکرم . همسر جان از دیدن نوشته هام شدیدا ناراحت شد و گفت خجالت نمی کشی اصلا این مزخرفات را به ذهنت راه می دهی که حالا بیاری بنویسی، شرم نمی کنی از من از پسرت . مگر چه اتفاقی افتاده چند نفر آدم بی دین و ایمان چند نفر آدم ضعیف و ترسو جمع شدند علیه تو که مثل شیر شجاع هستی دروغ نوشته اند مگر می خواهد چه بشود اصلا باید از این کارت استعفا بدهی ، کاری که اینقدر برایش وقت ، حوصله و زمانی که برای خانواده ات است را گذاشته ای و بعد از نزدیک ۱۵ سال به جای قدر دانی دارند اذیت و آزارت می دهند که چرا درست کار می کنی ، که چرا خلاف قانون رفتار نمی کنی ، که چرا پارتی بازی و دزدی و هزار کار کثیف دیگر نمی کنی و ازت می ترسند که دزدیهایشان ، پستی هایشان ، پلشتی هایشان را رو کنی و از ترس این برای تو تهمت و دروغ و پاپوش درست می کنند ارزش کار کردن ندارد یعنی یک نفر در آن خراب شده نمی فهمد تو چقدر تلاش و به خاطر خدا کار می کنی باید درش را گل گرفت و اگر دست بردار نبودند استعفا بده ، چه ارزشی دارد شغلی که کل زندگیت را به جهنم تبدیل کرده تویی که فقط می خندیدی تبدیل شدی به کسی که همه اش ناراحت و افسرده است حرف نمی زند در خودش فرو رفته ، هیچ چی نمی گی ولی قیافت داد می زند چقدر اذیت می شی ، یاسین چندین بار بهم گفته از کار بابا بدم می آید ۰دیگر اصلا با ما حرف نمی زند ، بازی نمی کند ، چند روز پیش می گفت الان خیلی وقته همه مان خانوادگی با هم نبوده ایم و کلی شماتتم کرد .

از تو که نمی شناسمت ولی راهنمایی ام کردی متشکرم .

همسرم واقعا پشتوانه بزرگی در زندگی من است .

بزرگترین گناه

بزرگترین گناه نا امیدی از رحمت خداست . همین است که من را زنده نگه داشته است ولی آیا رحمت خداوند به کسانی که خود کشی می کنند نیز تعلق می گیرد . واقعا روزهای بد و غمباری را می گذرانم که تمام شدنی نیستند آیا اگر خودکشی کنم خداوند مرا خواهد بخشید ( فکر دیگری برای نجات از وضعیت اسفناکم به ذهنم نمی رسد ) . یا باید تحمل کنم دروغ و کذب و خیانت یک عده را برای متاع قلیل دنیا . هر روز که از خواب بر می خیزم فکرم بلافاصله می گوید امروز آخرین روز زندگیت است و نتیجه این می شود که نمی توانم تخلف کنم ، دروغ بگویم و در برابر فساد می ایستم آینها خوب است ، لکن اثراتش بر دیگران شامل اذیت کردن، تهمت زدن ، دروغ گفتن و اجتماع به باطل علیه خود می بینم و عذاب می کشم .

کی می خواهد درست شود نمی دانم ... ای کاش اجلم زودتر برسد .

کاسه ای زیر نیم کاسه

پریروز دعوتم کردن ( محترمانه احضار کردن ) و بر گه ای را با امضاء و اثر انگشت تحویلم دادند تا به دادگاه بدوی ...‌ بروم .

هر چه فکر می کنم قضیه درست در نمی آید .چطور ؟ خوب بیاییم احتمالات را بنویسیم و یک به یک بررسی کنیم :

توضیح : به عنوان متهم به انجام یا عدم انجام کاری احضار شده ام

۱. واقعا متهم باشم .

۲. واقعا متهم نباشم .

۳. اصلا بزه انتسابی و اتهامات رخ نداده باشد .

در فرض اول یا محکوم می شوم یا نمی شوم و تمام .

در فرض دوم نیز یا محکوم می شوم یا نمی شوم و تمام .

در فرض سوم باید فروض دیگری را در نظر بگیریم:

فروض فرض سوم :

۱. چرا برای چیزی که اتفاق نیفتاده باید دادگاه تشکیل شود؟

۲. چرا موارد بزه انتسابی خاص هستند ( تحقیق زیادی کردم در تمام ادارات و موسسات و سازمان های گوناگون در ده سال اخیر انگشت شمار و شاید نادر به این بزه یا بزه ها کسی مورد اتهام قرار گرفته است )

۳. چرا من برای اینکار انتخاب شده ام ؟ ( همه می دانند به من ژن معمولی و گدا گشنه ارث رسیده است و هیچ ژن خوبی ندارم و یعنی هر بلایی سرم بیاورند صدایم را کسی نخواهد شنید )

۴. اگر من بنده تبرئه شوم مسلما کسانی که من را متهم به این بزه کرده اند باید جوابگو باشند و از آنجایی که من تخلف ، دزدی ، اخلاق بد ، خلق غیر دینی و ..‌. ندارم پس یعنی کسی یا کسانی پشت پرده دارند صحنه سازی می کنند و افرادی هم که می توانند جلوی این ها را بگیرند کاری با ایشان ندارند با این فرض که من بنده تبرئه می شوم و افراد صحنه ساز که خوب مقام بالائی دارند قادر به پاسخگویی نخواهند بود و کله پا می شوند یعنی من بنده بازیچه اصحاب قدرت شده ام و اگر هم محکوم شوم به درک .... من کی هستم که محکومیتم چی باشد مثل مورچه چیه که کله پاچه اش چی باشد . یعنی ناراحتی و فشار روحی روانی و غم غصه خودم و همسرم و فرزندم و پدر و مادرم و خواهر و برادرم که نگران من هستند هیچ مهم نیست و کاملا بی ارزش است .

با این مقدمات و حرف هایی که می توانم بیان کنم و چیزهایی که نمی شود بیان کرد به این نتیجه می رسم که من بنده گوشت قربانی شده ام که هر کس چنگش را بیندازد و ذره ای از من بکند تا در آخر چیزی از من بنده نماند .

با توجه به شناختی که از خودم دارم احتمال خیلی بالا چه محکوم شوم و چه نشوم از کارم استعفا بدهم . چرا که من بازیچه نیستم اولا و ثانیا وقتی اتفاقی نیفتاده و اصلا هیچ چیز معلوم نیست و تنها نتیجه این کار خرد کردن شخصیت و تخریب وجه من است چرا باید در اداره یا سازمانی که هستم باقی بمانم . من با فقر بزرگ شدم . حتی اگر نتوانم کار دیگری پیدا کنم و خانواده ام فقیر شوند آن وقت قدر نعمت هایی که خدا به آنها داده را خواهند فهمید و فرزندم برای اینکه مثل من نشود تلاش خواهد کرد و انشاالله خداوند روزی او را زیاد کند . آمین یا رب العالمین .

کرونا

الان چهار روز هست که از شدت ضعف و بیماری فقط خواب هستم دو بار به بیمارستان رفتم هر دفعه ۵ تا آمپول و هر دفعه ۳ تا تزریقی و ۲ تا در سرم ‌.

امروز رئیس کل اداره مان بهم زنگ زده بود گفت شنیدم حالت خوب نیست زنگ زدم حالت را بپرسم اگر کاری از دستم بر می آید برات انجام بدهم و حرف های روتین معمولی که در این جور احوال پرسی ها بیان می کنند . تشکر کردم از لطفش و اینکه یاد من بوده ،....

همین اول بگویم چنان گاردی در برابر من گرفتند و دشمنی ای نشانم دادند که نمی شود دیگر پشت سر هیچ کدام نماز خواند ، خودم داغون شدم ، خانواده ام ناراحت و مایوس و غم زده شد .

برای اینکه زن و بچه ام افسرده نشوند فرستادمشان پیش پدر و مادر خانمم . گفتم حداقل اگر من را نبینید خودش یک گزاره مناسب هست که باعث جلوگیری از ناراحتی و افسردگی شما می شود .

نیرویی بودم و هستم که کار کردن باعث خوشحالیم می شود و باعث می شود اذیت و آزار ها بتوانم تحمل کنم ‌ . تفریح مومن کار اوست . ولی بعد از اینکه پارتی بازی کردند ، افراد را بسته به وابستگیشان به افراد خاص و داشتن حامی و فامیل ا رتقاء مقام دادند و من بنده اعتراض کردم نتیجه اش شد معرفی به کارگزینی برای اخراج یا تبعید به یک استان دیگر . نمی فهمم چرا نمی خواهند از علم و توانایی من بنده استفاده کنند . ساکت کردن کسی مثل من کار سختی نیست و چه راحت دروغ گفتند و هم قسم شدند . ای کاش می توانستم کاری کمکی انجام دهم . حکومت اسلامی و دینی باید مسئولانش امر به معروف و نهی از منکر شوند و الا به قهقرا خواهد رفت . خدایا اگر در سرنوشت من بنده ات خیری بیش از این نیست در حقم لطف و بزرگواری همیشگی ات را می خواهم .من را بهترین زمان از این دنیای دون نزد خود ببر .