هزار وعده خوبان یکی وفا نکند . قسمت ۳
آقای بیچاره تقریبا سه ساعت بود داشت فکر می کرد ، مجموع اتفاقات رخ داده در شش سال گذشته را می توانست به ترتیب مرور کند و قادر بود فرآیند رخداد هر اتفاق را بفهمد به غیر از آخرین اتفاق و در آخر نتیجه ای که گرفت این بود : همه اعضای گروه انتصابات به او دروغ گفته بوده اند و از اول قرار نبود آن چیزی بشود که در بیان و وعده و قسم آنها بود . بیچاره مثلی داشت که می گفت ممکن است آدم ساده ای باشم ولی آدم احمقی نیستم . یاد ماجرایی افتاد : آقای الف با آقای ب مذاکره کرده بودند و آقای ب قسم شرف خورده بود فردا صبح روی آن صندلی و پشت آن میز نخواهد نشست ( با بازی زبانی قول دروغ داده بود که از آن مقام استعفا دهد و از فردا قید آن را بزند ) ولی اتفاقی که افتاده بود : دستور داده بود میز و صندلی جدید برای اتاق ریاستش بیاورند و بعد از ظهر به سرکارش رفته بود .
امیرالمومنین می فرماید : مردم، به دولتمردان خود شبيهترند تا به پدرانشان .
آقای بیچاره مطمئن نبود ماجرای آقای الف و ب واقعی باشد یا اصلا شاید ماجرا طور دیگری بوده است ولی اتفاقات پیش آمده بدای خودش واقعی بودند پس دوباره با خودش حرف زد و به خودش دلداری داد و گفت دروغ بزرگترین گناه کبیره است و این دنیا شصت هفت سال بیشتر نیست و خدا می دانست چقدر شوق داشت هر چه زودتر این مدت تمام شود آن وقت
بنازم به بزم عدالت که آنجا خدایی و بنده مقابل نشینند